بديع الزمان فروزانفر
434
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
متوالى ببيند تعجب وى را بر نمىانگيزد و با زوال تعجب ، بحث از علت و سبب از ميان مىرود فى المثل انسان فكر نمىكند و از خود نمىپرسد كه چرا آتش مىسوزاند و سرماى سخت موجب يخبندان مىشود ولى دربارهى اينكه مغناطيس آهن را به خود مىكشد فكر به كار مىبرد و اگر آتش را از شهرهاى دور مىآوردند و شعلههاى تابناك آتش را مىديد آن گاه بشگفتى فرو مىرفت و دربارهى آتش و علت سوزانيدن ، بيشتر فكر مىكرد تا دربارهى جذب مغناطيس ( طبيعيات شفا ، طبع ايران ، ص 243 ) پس اگر چيزى مستمر باشد تعجب و توجه انسان را بهيجان نمىآورد ولى هر گاه ضدى داشته باشد كه متعاقبا بر موضوع عارض گردد بىشك توجه انسان بدان امر معطوف مىگردد مانند وجود اعضا و اعمال آنها كه چون از آغاز با آدمى همراه است به قيمت و ارزش آنها متوجه نيست و از وجود آنها نيز غالبا غفلت دارد و همين كه آفتى بيكى از اعضا رسد ، ارزش آن را در مىيابد و در صدد علاج و درمان بر مىآيد ازين جا نتيجه مىگيريم كه هر چيزى بضد خود شناخته مىشود چنان كه صحت بوسيلهى عروض رنج ، و شادى و سرور بسبب طريان اندوه و غم . و چون اين مقدمات مقرر گشت مىگوييم كه خدا ضد ندارد براى آن كه ضد امرى است وجودى كه با امر وجودى ديگر در محل و موضوع شريك باشد و متعاقب آن امر ، بر موضوع در آيد و اجتماع آن دو ، در محلى ممكن نباشد اما خداى تعالى عين وجود است نه امر وجودى كه وجود بر وى عارض باشد و موصوف به محل هم نيست و بنا بر اين تصور مضاده در حريم قدس وى راه ندارد پس چون خداوند قوام عالم است و از عالم جدايى نمىپذيرد و ضد ندارد تا بسبب تعاقب اضداد ، توجه ما بوجود وى معطوف گردد بدين سبب در كمال ظهور خود مختفى است و او را از روى مقياسات انسانى نمىتوان شناخت . اين طرز استدلال بىگمان مقتبس است از گفتهى محمد غزالى : « و لا